logo





فرار

دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷ اکتبر ۲۰۱۹

رضا اسدی

reza-asadi-s.jpg
به محض تابش خورشید از جا بر می خیزم. در سپیده صبح، ادامه خواب برایم مقدور نیست. وقتی خواب زده باشی، شب برایت بی انتها خواهد شد.
خیلی آرام، از چادر به بیرون خزیدم. چشمانم را بستم و مستقیم به هلال دور خورشید زُل زدم. امروز هم روز دیگری است، و ممکن است که در پس آن فردایی نباشد.

وقتی پریچهر و مادر بیدار شوند به راهمان ادامه خواهیم داد. هرکدام غرق در افکار خویش. ترس از اینکه از کجا آمده ایم. و وحشت از آنکه چه سرنوشتی در انتظارمان خواهد بود. گاهی با فکر به این سفر و سرنوشت نا معلوم، از ادامه زندگی نا امید می شوم.
نه! من باید افکار منفی را از خود به دور کنم، زیرا برای همین منظور" فرار" میکنیم.

غروب آفتاب بود که به محل قرار رسیدیم. دو مرد - در تن پوش مرسوم آن منطقه - به ما نزدیک شدند. مادر پول مورد درخواست آن ها را تحویل داد. برای حرکت باید منتظر تاریکی می ماندیم. فضای رعب و وحشت بر ما مستولی گردیده بود. هرچه زمان می گذشت، بر اضطراب افزوده می گردید. افراد بیشتتری رسیدند و خود را معرفی نمودند. همگی از خطرات موجود در کشورشان فرار می کردند. بعضی هم فعال سیاسی و تحت تعقیب بودند.

زمان حرکت فرا رسید. مادر دستم را در دستش می فشرد و من هم پریچهر را محکم در بازوانم داشتم. نفرات به درون قایق هجوم بردند و ما نیز با زحمت خودمان را در میان آن ها جا دادیم. پریچهر شروع به گریه کرد. مادر سعی در ساکت نمودنش نمود.
او خودش را به سینه من فشرد و گفت:
"پس ما کی پدرمونو می بینیم"؟
به او گفتم:
امیدوارم که هرچه زودتر پدر را ببینیم. حالا سعی کن بخوابی زیرا سفری طولانی در پیش رو داریم.
پریچهر به آرامی خوابید و من با نگاه به چهره مهربان و معسومانه اش در فکر فرو رفتم.
چنانچه سالم به سرزمین موعود برسیم و در صورتی که به دیدار پدر نایل گردیم، زندگی و آینده خواهرم دگرگون خواهد شد زیرا:
"از آن پس او مجبور به حمل حجاب اجباری نخواهد بود. برای مسافرت نیازی به تایید قیم و یا رضایت همسر نخواهد داشت. حق در خواست طلاق شامل حالش خواهد گردید. از وراثت بطور تساوی بهره خواهد برد. آزادانه می تواند ورزش کند و به استادیوم های ورزشی وارد گردد. خودش در مسابقه ها شرکت کند. قهرمان شود و یا از دیدن قهرمان ها لذت ببرد. علاوه بر آن به بسیاری از حقوق طبیعی و انسانی خودش دست پیدا خواهد نمود که تحت سلطه ی قوانین عصرحجری حاکم بر سر زمین پدری برایش امکان پذیر نمی گردید ".

صدای موتور، سکوت حاکم بر سر نشین ها را شکست و قایق حرکت نمود.
من از ترس خوابم نمی برد. از مادر و خواهرم مواظبت می نمودم.
وقتی پدرم قصد فرار داشت از من خواست تا از آن ها حمایت کنم. او دستور داد و گفت:
"ازهم اکنون تو به جای من مرد خانواده محسوب می شوی".
به او قول دادم تا دیداری دیگر، وظیفه محوله را به خوبی انجام دهم، زیرا در زادگاه ما مرد سالاری مرسوم است:
" زنان تحت حمایت مردان هستند و نابرابری جنسیتی غوغا میکند".
یکی از اهداف ما در این "فرار" رسیدن به کشوری است که از چنین نابرابری ها به دور باشیم.

از پدرم گاه به گاه پیام هایی دریافت می نمودیم. او می نوشت:
" حالش خوب است واوضاع به خوبی پیش می رود".
پیام ها کمتر و کمتر شدند. پس از چند ماه ارتباط قطع شد و دیگر خبری از او دریافت نمی کردیم. لذا مادرمان تاخیر را جایز ندانست و اقدام به حرکت نمود.

غرق در افکارم و مشغول نوازش موهای خواهرم بودم که به یک باره صدای هم همه ی حاکی از یک نا آرامی در قایق را شنیدم.
مردی فریاد میزد و یک طفل جیغ می کشید. به سختی می شد فهمید که چه اتفاقی افتاده ولی واضح بود که در قایق نزاعی در گرفته است.
یک نفر هم داد می زد و می گفت:
آرام باشید. آرام باشید.
نزاع در بین دو گروه گسترده شد و صدای طرفین گوش را آزار میداد. صدای شلیک، همراه با فریاد شنیدم. به سرعت سر پریچهر را به طرف پایین فشردم تا گلوله به او اثابت نکند. مادرم با چشمانی وحشت زده به سوی ما آمد. به او نگاه کردم و دستانش را گرفتم. هیچ کدام جرات حرف زدن نداشتیم.

بوی بدی در فضا پیچید و هوا به شدت شرجی شد. بعد از چند دقیقه بوی ترشیدگی هم بر بوی تعفن اضافه گردید. سر نشینان دچار حالت تهوع شدند. نفس کشیدن ها به شماره افتاده بود. سفر طولانی و خطرها در کمین بودند. اختلاف نظرها باعث ایجاد در گیری بین مسافرین میشد. در این فکر بودم که سر نوشت این نزاع ها و آینده ما به کجا خواهد کشید که به ناگهان قایق شروع به لرزیدن نمود. ابتدا آرام و سپس شدیدتر.
پریچهر ترسیده بود و به شدت گریه میکرد. صدایش بلند و بلندتر می شد و به نظر نمی آمد که آرام شود. به او گفتم:
میدونی چرا ما با این شدت تکان می خوریم؟
مبهوت، به من نگاه کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد.
ادامه دادم و گفتم:
ما به مقصد رسیدیم. اکنون در کشور ایتالیا هستیم.
هق هقش متوقف شد و خنده به لبانش آمد. نگاه جستجوگری به اطراف انداخت و پرسید:
ایتالیا؟

جماعت به طرف ساحل هجوم بردند. نفس راحتی کشیدند و هوایی تازه در فضای باز را به درون ریه ها فرو دادند.
از قایق پیاده شدیم و به جهت مورد نظر امدادگران رفتیم.
مادر تلفن همراهش را برداشت و به امید اینکه صدای پدر را بشنود دکمه را فشار داد.
جوابی نیامد و او برای آرامش ما گفت:
شاید خط نمیدهد. در فرصتی دیگر امتحان میکنم.
به او نگاه کردم و گفتم:
مادرم، نگران نباش و امیدوار بمان. فعلن مهم این است که ما رسیدیم.
او بغضش را قورت داد و گفت:
امبدوارم، حد اقل برای خودمان سه نفر.

امدادگران به ما نوشیدنی دادند و به طرف اتوبوس هدایت کردند. از شیشه به بیرون نگاه می کردم. اطراف را بسیار زیبا می دیدم و احساس آرامش می نمودم. مردم طوری حرکت می کردند که گویا در این سرزمین خبری از هواپیماهای جنگی، توپ و تانک نیست. در خیابان ها پاسدار، بسیجی، لباس شخصی، امر به معروفی و نهی از منکری دیده نمی شد. خانم های با حجاب و بی حجاب با آرامش خیال و بدون تشویش خاطر در حرکت بودند.

ما به یک کمپ پنناهندگی وارد شدیم واین سفر پر مخاطره به مانند یک رویا در ذهنم باقی مانده است. اکنون ما در این طرف و زادگاه مان در سوی دیگر آب قرار دارد.
"آیا این آب است که تا بی نهایت بین فرهنگ ها و عقاید انسان ها فاصله افکنده است و یک طرف این جهان خاکی را امن و طرف دیگر ان را برای موجودات نا امن نموده است"؟

اگر چه باید به بسیارس از سئوالات از قبیل اینکه:
" از کجا آمده ایم؟ به کجا می رویم؟ به چه صورت خودمان را به اینجا رساندیم؟ مشخصات دقیمان چیست؟ را باید جواب می دادیم".
مهم این بود که از درون گرم و از بیرون احساس امنیت می نمودیم.

چند روزی گذشت تا به ما اجازه مسافرت دادند. حرکت کردیم و این بار بدور از خطر و امیدوار:
به سوی آینده و زندگی بهتر.
و چه کسی می داند... به سوی پدر.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد