logo





بهشت روی زمین

يکشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸ سپتامبر ۲۰۱۹

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
« شقایق گل خانومی، من قهوه ی صبح مو ننوشم، درست وحسابی ازخواب بیدارنمیشم. تاکاراتوراست وریست وآرایش کنی ولباس بپوشی، میریم استارباکس، من وآرش قهوه ی صبحگاهی مونومی نوشیم، سیدآقام آب پرتقالشومیندازه بالاوکیف میکنه. حیلی ازهتل دورنیست، نرسیده به سیتی سنترشهرشیکاگو، تویه مجتمع فروشگاهیه. کاراتوبکن وحاضرباش، بازمثل همیشه، یه ساعت پشت درنکاریمونا!...»
استارباکس راآرش کشف کرده بود، سکان فرمان راسپردیم دست خودش، من وسدآقاروصندلی عقب پاترول شروع کردیم به مزاح کردن. آنقدرباهم بگوبخند داشتیم که نفهمیدیم آرش کی فاصله بین هتل ونزدیک مرکزشهرشیکاگوراگذشت، به خودکه آمدیم، توزیرزمین پارکینگ استارباکس بودیم. آسانسورراسوارشدیم وطبقه سوم، کناردرورودی کافه استارباکس پیاده شدیم. آرش پیشدستی کردوپریدجلووگفت:
« شمامهمون ماهستی، اجازه بده من سفا رش بدم. »
« اشتباه میکنی، همه مهمون سدآقا، نوه جانم هستیم. »
آرش گفت « نه حرف شما، نه حرف من، ازخودنوه جانت می پرسیم که بایدمهمون کی باشیم، قبوله؟ »
زیرچشمی سدآقارانگاه کردم وچشمک زدم. چشمک زدوخندید.
گفتم « باشه، قبوله، هرچی نوه جانم گفت بایدبی چون وچرااجراکنیم. »
آرش کنارسدآقازانوزدوگفت « مهمون کی باشیم؟ نامردی نکنی ها!»
سدآقادوباره نگاهم کردوچشمک زدیم، گفت:
« مهمون باباعلی باشیم. »
صورتش رابوسیدم وگفتم « حالیت ش سدآقاچی گفت، آرش خان؟ حالااینجا قلمرو حکومت منه، شمابرین یه میزخوش چشم اندازانتخاب کنین، من یه جفت کاپوچینوو یه آب پرتقال میگیرم ومیارم...»

فنجان اول رازیرشیرماشین قهوه گذاشتم وکلیدکاپوچینورافشاردادم. یک لیوان پر یکبارمصرف قهوه زیرشیرکناردستم بود. دست راستم راپیش بردم که فنجان پرشده کاپوچینورابردارم، زن میانه سال سیاه پوست کنارم، لیوان پریکبارمصرف رافشارداد وروپشت دستم ریخت. قهوه داغ بودوتمام سطح پشت دستم راسوخت. پشت دستم سرخ شد، قیافه م توهم رفت ومچ دستم راچسبدم، فشاردادم وکمی خم شدم. دخترخانم پشت پیشخوان متوجه شد، دویدکنارم، قیافه وپشت دستم رانگاه کرد، گفت:
« چی شده؟ »
زن سیاه پوست باقیافه توهم رفته وعصبی دادزد:
« بادستش کوبیدبه قهوه م وریخت. »
نگاهش کردم، قیافه ش زارمیزد، فلاکت تمام وجناتش رادرخودگرفته بود. گفتم:
تقصیرمن بود. خانوم، به حساب من یه قهوه دیگه واسه ش بریزین. »
دخترفروشنده باسرعت برگشت پشت پیشخوان وتلفن کرد. هنوزبازن سیاه پوست بگومگوداشتیم که دوپلیس چماق به دست گردن کلفت کنارزن سیاه پوست ایستاده بودند. دودست وزیربغلش راگرفتند، زن سیاه پوست دادوبیدادوخشونت میکرد. پلیس هاباخشونت شروع به کشاندن وبردنش کردند. جلودویدم وگفتم:
« دست نگهدارین، این خانوم هیچ کاری نکرده، من اصلاوابداازایشون شکایت ندارم، تاون قهوه ریخته شم میدم، مقصراصلی منم...»
پلیس هاگوش شان اصلابدهکارنبود، زن سیاه پوست راکشان کشان وباخشونت بردند. مات ومتحیروباوجدان معذب درجاماند. نمیدانستم بایدچه کارکنم. دختر فروشنده آمدکنارم وگفت:
« کارهرروزشونه، این دوراطراف لیوان کافه جامونده ونخورده رونشونه میکنن، یه نفر مثل شماروکه می بین، لیوان قهوه رومیریزن رودستش وجاروجنجال راه میندازن ومیگن بایدپول قهوه روبدی...»
گفتم « تواین بهشت روزمین واسه چی آدمابایدمجبوربه اینجورکارابشن؟ »
دخترفروشنده گفت « ای بابا، شمام انگاریه چیزیت میشه ها! تایکی دیگه نیومده اون دستم بسوزونه، قهوه توورداربرو!...»



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد