logo





ميشل اوباما شدن

مرورى بر كتاب خاطرات ميشل اوباما

سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۳ اوت ۲۰۱۹

رضا علامه زاده

reza-allamezadeh70.jpg
وقتى در نوامبر سال پيش كتاب خاطرات ميشل اوباما با عنوان "شدن" انتشار يافت به چند ماه نكشيد كه اين كتاب به پرفروش‌ترين كتاب خاطرات در تاريخ خاطره‌نويسى جهان بدل شد. اگر كسى با خواندن عنوان نامأنوس كتاب وسوسه شود كه بداند اين عنوان به چه چيز اشاره دارد كافى است نگاهى به فهرست كوتاه كتاب بياندازد تا پاسخش را مستقيما از ميشل اوباما بگيرد! كتاب به جز يك مقدمه و مؤخره كوتاه، در سه بخش نوشته شده كه عنوانشان اين‌هاست: "من شدن"؛ "ما شدن"؛ و "بيشتر شدن"، كه اولى خاطرات كودكى و نوجوانى او را شامل شده، دومى به زندگى مشتركش با باراك اوباما و فرزندانشان اختصاص يافته، و بخش نهائى مجموعه‌ى خاطرات اوست از دوران هشت ساله‌ى بانوى اولِ ايالت متحده آمريكا بودن.

***

"من ديده‌نشدن را مى‌شناختم. ديده‌نشدن را زندگى كرده بودم. من از تاريخِ ناديده‌شدگى مى‌آمدم. مى‌خواستم يادآورى كنم كه من نواده‌ىِ نواده‌ى يك برده هستم به نام جيم رابينسون كه احتمالا در گورى بى نام و نشان، جائى در يك مزرعه در كاروليناى جنوبى دفن است."

اين تكه‌اى از سخنرانى پراحساس ميشل اوباماست در برابر دانشجويان كالجى در نيومكزيكو، درست روزى كه دونالد ترامپ رسما از سوى حزب جمهوريخواه نامزد رياست جمهورى امريكا شد.

"ايستاده پشت تريبون، رو به دانشجويانى كه به آينده مى‌انديشيدند، به اين ايده شهادت دادم كه، دستكم به نوعى، مى‌توان بر ناديده‌شدگى چيره شد." ص ٤٠٥

اين دو فراز را از صفحات پايانى كتاب خاطرات ميشل اوباما در آغاز نوشته آوردم تا بر اين نكته تأكيد كنم كه سرتاسر اين كتاب ٤٢٠ صفحه‌اى نشانگر تلاش شخصيت آگاهى است كه به دليل زن و سياه‌پوست بودن همواره در ستيز با ناديده‌شدگى زيسته است.

كتاب خاطرات ميشل اوباما درست مثل يك رمان شروع مى شود، با فضاپردازى احساسى و معرفى كاراكترهاى توجه‌برانگيز، و حتى ديالوگ‌هاى به دقت نوشته شده.

"بيش‌ترين دوران كودكى‌ام با گوش دادن به صداى كشمكش گذشت. اين، صداى يك موزيك بد، يا دستكم يك موزيك آماتورى بود كه از لاى تخته‌هاى كفِ اتاق خوابم بالا مى‌آمد – دلينگ دلينك دلينگِ شاگردانى كه در پائين، پشت پيانوى رابى، عمه مادرم، نشسته بودند و به آرامى و پراشتباه تمرين مى‌كردند." ص ٣

اولين شخصيت جالبى كه در كتاب مطرح مى‌شود همين رابى است كه رهبر گروه كُر در كليساى محله‌شان – ساحل جنوبى شيكاگو – و نيز معلم پيانوى بچه‌هاى محله و خودِ ميشل است. ميشل و پدر و مادر و برادر بزرگترش در طبقه دوم خانه كوچكى زندگى مى‌كردند كه متعلق به رابى و همسرش بود و خودشان در طبقه اول آن ساكن بودند.

"رابى عمه مادرم بود و در طول آن سال‌ها به او بسيار مهربانى كرده بود، براى من اما يك جور ترسناك بود... گاهى پنهانى لبخندى مى‌زد ولى اصلا از شوخى به شكلى كه مادرم دوست داشت خوشش نمى‌آمد. گاهى صدايش را مى‌شنيدم كه شاگردانش را بخاطر تمرين كافى نكردن، يا والدينشان را به دليل دير آوردن بچه‌ها گوشمالی می‌داد.
وسط روز با تعجب یه آن‌ها مى‌گفت: "شب بخير!" با همان اوقات تلخى كه ديگران مى‌گفتند: "بازم كه دير كردين!". كمتر كسى مى توانست مقرراتش را تاب بياورد." ص ٣

هر چه پيش‌تر مى‌رود اما، ويژگى رمان‌مانندِ كتاب كم شده و به خاطره‌نويسى نزديك‌تر مى‌شود: خاطرات دختری سیاه‌پوست که در محله‌ای عموما سیاه‌پوست‌نشین در شیکاگوی دهه‌ی شصت و هفتاد قرن بیست، در خانواده‌ای از طبقه متوسط رشد کرد؛ خاطرات مرتبط با پدرش، فریزر رابینسون، که بیست سال بعنوان تعمیرکار مرکز تصفیه آب در شهرداری شیکاگو کار ‌کرد و بیش از همه به اتومبیل بیوک کهنه‌اش می نازید! (او یکی دو سال پیش از ازدواج میشل با باراک اوباما فوت شد)؛ و خاطرات دوران دبستان و دبیرستان و بالاخره فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه پرینستون در رشته حقوق؛ و البته چگونگی آشنائی با همراه زندگی‌اش باراک اوباما، پدر دو فرزند آینده اش، مالیا و ساشا، با تفصیلی به مراتب بیشتر.

از باريك شدن بر این بخش مى‌پرهيزم تا هم سخن به درازا نكشد و هم فرصت براى پرداختن موشكافانه‌تر بخش سوم كتاب از دست نرود؛ بخشى كه در واقع انگيزه اصلى ميشل اوباما براى نوشتن خاطرات، و نيز انگيزه اغلب قريب به اتفاق مخاطبان براى خواندن كتاب اوست.

"از اول مى‌دانستم كه مرا با متر ديگرى اندازه‌گيرى خواهند كرد. بعنوان تنها بانوى اولِ افريقائى-آمريكائى كه به كاخ سفيد پا مى‌گذاشت، من به شكل از پيش تعيين شده‌اى "متفاوت" مى‌بودم. اگر براى بانوان اولِ پيش از من، مقامى تثبيت شده وجود داشت، مى‌دانستم براى من ممكن است به همان شكل وجود نداشته باشد. من در دوران مبارزات انتخاباتى دريافته بودم كه بايد بهتر، سريع‌تر، زرنگ‌تر و قوی‌تر از هميشه باشم. بايد اين مقام را خودم به دست مى‌آوردم. " ص ٢٨٤

از اين نظر، بى‌شك رفتار شوهرش به شكل حساس‌ترى زير ذره‌بين بود.

"دریافتم كه به هر رئيس جمهور منتخب تا ١٠٠،٠٠٠ دلار از بودجه فدرال تعلق مى‌گرفت تا براى اسباب‌كشى و تغيير دكوراسيونِ محل اقامتش خرج كند، اما باراك اصرار داشت اين مخارج را خودمان از پس‌انداز كپى‌رايت كتابش بپردازيم... يك ضرب‌المثل قديمى در ميان سياهان می‌گوید: بايد دو برابر ديگران خوب باشى تا نصف آنان بدست بياورى. به ما كه اولين خانواده‌ى افريقائی–امريكائى در كاخ سفيد بوديم بعنوان نماينده‌ى نژادمان نگاه مى‌شد. مى‌دانستيم هر اشتباه يا برداشت نادرستمان بزرگنمائى شده، و سنگين‌تر از آن‌چه بود ديده مى‌شد." ص ٢٩٥

گرچه ميشل اوباما كتاب خاطراتش را تنها يك سال پس از هشت سال زندگى در كاخ سفيد مى‌نويسد ولى از احساس قلمش پيداست حتى هنوز هم به فضا و مقررات آن خو نگرفته است. از اين رو از ريزه‌كاری‌هائى مى‌نويسد كه معمولا در خاطره‌نويسى شخصيت‌هاى سياسى – يا منتسب به سياسيون - جائى ندارند. و همين، خواندن كتاب را براى مردم عادى شيرين‌تر مى‌كند.

"كاخ سفيد خيلى بزرگ است با ١٣٢ اتاق، ٣٥ حمام و ٢٨ شومينه كه در شش طبقه پخش‌اند." ص ٢٨٩

"مردم مى‌پرسند زندگى در كاخ سفيد چگونه است. من گاهى جواب مى‌دهم كه گمان مى‌كنم مثل زندگى در يك هتل مجلل است، اما هتل مجللى كه مهمان ديگرى ندارد – فقط تو هستى و خانواده‌ات." ص ٣٠٤

ميشل اوباما از ظريف‌ترين و خصوصى‌ترين نكاتى كه در زندگى روزمره‌اش با آنان درگير بود نيز حرف مى‌زند.

"مادرم نمى‌خواست به واشينگتن بيايد، اما من فشار مى‌آوردم. دخترهايم به او نياز داشتند. من به او نياز داشتم. دلم مى‌خواست باور كنم كه او هم به ما نياز دارد. در چند سال گذشته تقريبا هر روز در زندگى ما حضور داشت و كارآئى‌اش مرهمى بود بر نگرانى‌هاى تك تكمان. در سن هفتاد و يك سالگى هرگز در جائى جز شيكاگو زندگى نكرده بود... پس از انتخابات به خبرنگارى بى‌رودربايستى گفت: من عاشق اونا هستم اما خونه خودمو دوست دارم. كاخ سفيد مثل موزه است. چطورى ميشه تو موزه خوابيد؟" ص ٢٩٥

مادرش بالاخره مجاب مى‌شود و به كاخ سفيد مى‌آيد اما شیوه زندگی‌اش را هم با خودش مى‌آورد.

"مراقبت‌هاى پليس مخفى را نپذيرفت و تماس با رسانه‌ها را رد كرد تا جلب توجه نكند و جاى پائى باقى نگذارد. با اصرار به اينكه رخت‌هايش را خودش بشويد دلِ خدمتكاران كاخ سفيد را برد، و در تمام اين سال‌ها هر وقت دلش مى‌خواست از محل اقامتش خارج مى‌شد و اگر چيزى لازم داشت به نزديكرترين دراگ استور يا فروشگاه بزرگ مى‌رفت و با آدم‌هاى جديدى دوست مى‌شد و مرتب آنها را مى‌ديد و با آنان نهار مى‌خورد. هر وقت غريبه‌اى مى‌گفت خيلى شبيه مادر ميشل اوباماست خيلى مودبانه شانه بالا مى‌انداخت و مى‌گفت: آره خيلى‌ها اينو ميگن!"ص ٢٩٦

تا در مسائل خانوادگى هستيم اجازه بدهيد شمه‌اى هم از دل‌مشغولی‌هاى ميشل اوباما در مورد زندگى دختران خردسالش در كاخ سفيد بنويسم كه به تفصيل در جاى جاى كتاب آمده است. دخترك‌ها، ماليا و ساشا، وقتى به كاخ سفيد رفتند تنها دهساله و هفت ساله بودند و هنوز نيازهاى كودكانه داشتند.

"قبل از اين‌كه ساشا بتواند به جشن تولد جولياى كوچولو برود مشكل بود به كسى توضيح بدهى كه لازم است پليس مخفى بيايد و محل را وارسىِ امنيتى كند. مشكل بود از والدين يا مراقبت كننده‌اى كه قرار بود بچه‌اى را به خانه‌مان براى بازى بياورد بخواهى شماره كارت ملى‌اش را بدهد. اين‌ها همه مشكل، اما ضرورى بود. من از اين فاصله‌ى كوچك خوشم نمى‌آمد كه هر وقت با كسى آشنا مى‌شدم بايد از آن عبور مى‌كردم ، اما خوشحال بودم وقتى مى‌ديدم براى ساشا و ماليا اينطور نيست، و آن‌ها به سرعت مى‌دويدند و دست دوستانشان را كه در اتاق پذيرائىِ ديپلماتيك منتظر بودند، مى‌گرفتند و خنده‌كنان وارد مى‌شدند. بچه‌ها به شهرت اهميت مى‌دهند اما تنها براى چند دقيقه. بعد از آن فقط به فكر اين هستند كه حال كنند." ص ٣٠٩

در اواخر دور دوم رياست جمهورى باراك اوباما، ماليا ديگر يك نوجوان شانزده هفده ساله بود با خواست‌هائى متفاوت از خواهر كوچكش ساشا. شرح اولين قرار ملاقات ماليا با دوست پسرش را ميشل با ظرافتى به يادماندنى بر كاغذ آورده كه واقعا خواندنى است.
"بهار ٢٠١٥ ماليا خبر داد كه پسرى كه يك جورى دوستش داشت او را به مجلس رقصى دعوت كرده... معمولا به دلائل امنيتى ماليا و ساشا اجازه نداشتند در ماشين كس ديگرى بنشينند... اما براى آن شب ما استثناء قائل شديم."ص ٣٨٩

دوست پسر ماليا اجازه مى‌يابد با ماشينش به كاخ سفيد بيايد و پس از آشنائى مختصر با باراك و ميشل و انداختن چند عكس يادگارى با آن‌دو، به همراه ماليا به طرف رستورانى مى‌راند كه قرار بود قبل از مجلس رقص در آن شام بخورند بى‌آنكه بدانند تيمى از پليس مخفى در تمام مدت مراقبشان است.

"بچه بودن در كاخ سفيد يك چيز است، از كودكى به نوجوانى فراروئيدن يك چيز ديگر. چطور ممكن بود ماليا حدس بزند كه روزى برسد كه در اولين قرار ملاقاتش با يك پسر، چند مرد مسلح دنبالشان باشند؟ يا كسى بيايد و از سيگار كشيدن دزدكى‌اش عكس بگيرد و به سايت‌هاى شايعه‌پرداز بفروشد؟" ص ٣٩١

جالب اين‌كه نه تنها بچه‌ها كه خودشان هم گاهى در شرائط مشابه گير مى‌كردند. نمونه‌اى
از آن، به شيرينى و با لطافتی شاعرانه، در خاطرات ميشل اوباما آمده.

"براى سال‌ها در شيكاگو، شب‌هاى قرارمان بخش مورد تقدیس هر هفته‌مان بود، يك زیاده‌روی كه ما در هر شرائطى آن را جزئى از زندگی‌مان كرده بوديم. من حرف زدن با شوهرم را در دو سوى يك ميز كوچك در اتاقى نيمه تاريك دوست دارم. همواره دوست داشتم و فكر مى كنم براى هميشه دوست داشته باشم. باراك يك شنونده‌ى خوب است، آرام و فكور. عاشق خنديدنش هستم وقتى از خنده كله‌اش به پشتى صندلى مى‌خورد. روشنائى چشمش را دوست دارم، و مهربانى عمق چشمانش را. لبى تر كردن و شامى بى‌عجله با هم خوردن، همواره گذرگاه ما به آغازمان بود، به آن اولين تابستان گرم كه همه چيز بين ما جوش خورد." ص ٣٢٣
با این مقدمه، يك شب با يك برنامه‌ريزى امنيتىِ شديد، ميشل و باراك با هليكوپتر رياست جمهورى به پايگاه هوائى آندرو، و از آن‌جا با هواپيماى كوچكى به فرودگاه جان اف كندىِ نيويورك پرواز مى‌كنند، جائی‌كه هليكوپتر ديگرى منتظر است تا آن‌ها را به محله‌ى مَنهتَن نيويورك ببرد. با همه اين‌ها، ميشل و باراك سعى مى‌كنند بروى خودشان نياورند كه يك تيم مخفى زبده و مسلح را در پس و پيش خود به اين قرار رمانتيك در رستورانى در منهتنِ مى‌برند!

"وقتى ما بالاخره شاممان را تمام كرديم و بلند شديم برويم، كسانى كه دوربرمان داشتند شام مى‌خوردند بلند شدند و برايمان كف زدند كه من جا خوردم، چون هم مهربانانه بود و هم نالازم. ممكن است بعضى هاشان از اين‌كه مى‌ديدند ما داشتيم مى‌رفتيم خوشحاليشان را نشان مى‌دادند." ص ٣٢٦

هنوز مزه‌ى شام و نمايشى كه پس از شام در تئاترى در تايمز اسكوئر نيويورك ديدند زير دندانشان بود كه نگرانى از برخوردهاى مخالفان سياسى كامشان را تلخ كرد.

"وقتى آخر شب داشتيم به واشينگتن برمى‌گشتيم مى‌دانستم ديگر به اين زودی‌ها نمى‌توانيم چنين كارى بكنيم. رقباى سياسى باراك از اينكه او مرا براى ديدن يك نمايش به نيويورك برده انتقاد كردند. حزب جمهوريخواه حتى قبل از اين‌كه ما به خانه برسيم اطلاعيه مطبوعاتى صادر كرد و گفت قرار ما براى ماليات‌پردازان، زياده‌روانه و بسيار پرخرج بود، اطلاعيه‌اى كه در اخبار تلويزيون‌ها مطرح و در موردش بحث مى‌شد. همكاران باراك به آرامى بر همين نكته تأكيد مى‌كردند و از ما مى‌خواستند كه بيشتر به مسائل سياسى دقت كنيم و إحساس شرم و خودخواهى به من مى‌دادند كه لحظه‌اى با شوهرم بيرون رفتم و تنها بودم." ص ٣٢٧

در كتاب خاطرات ميشل اوباما به نقطه نظرات سياسى و اجتماعى او نيز بسيار برمى‌خوريم، اما او همه جا زبان خودمانى‌اش را حفظ كرده و هرگز اداى سياستمداران را در نياورده است. نمونه‌اش فرازى از خاطرات اوست در مورد ادعاى بى‌پايه دونالد ترامپ در رابطه با غيرامريكائى خواندن باراك اوباما. ترامپ ادعا كرده بود كه شناسنامه امريكائى صادر شده در هاوائى برای باراک اوباما، جعلى است و هيچ‌يك از همكلاسى‌هاى كودكستانى اوباما چنين شخصى را به ياد نمى‌آورند. جدا از بى‌معنا بودن اين ادعا، به گفته‌ى ميشل، اين ادعائى خطرناك بود كه مى‌توانست معتقدان به برترى سفيدپوستان را عليه جان باراك اوباما تحريك كند.

"گاه به گاه پليس مخفى به من اطلاع مى‌داد كه تهديداتى جدى صورت گرفته و افرادى وجود دارند كه تحريك شده‌اند. من سعى داشتم نگران نباشم ولى گاهى نمى‌توانستم. چه اتفاقى مى‌افتاد اگر يك آدم نامتعادل با تفنگى پُر به واشينگتن مى‌آمد؟ چه اتفاقى مى‌افتاد اگر اين آدم به دنبال دخترانمان مى‌رفت؟ دونالد ترامپ با كنايه‌هاى بى‌پروا و پر سروصدايش زندگى خانواده مرا به خطر انداخته بود. و به همين دليل من هرگز او را نخواهم بخشيد." ص ٣٥٣

این موضوع مربوط به چند سال پیش از نامزد شدن دونالد ترامپ برای ریاست جمهوری است. ترامپ یک دوره بعد رسما نامزد حزب جمهوریخواه می‌شود و در رقابتی تنگاتنگ با هیلری کلینتون، پیروز میدان از آب در می‌آید. ميشل اوباما احساسش را وقتى خبر پيروزى ترامپ در انتخابات رسما اعلام مى‌شود، اين‌گونه بيان مى‌كند:

"وقتى خواب بودم اين خبر تائيد شد... مى‌خواستم تا جائى كه مى‌توانستم اين واقعيت را ديرتر بدانم... من يك آدم سياسى نيستم و بنا ندارم نتيجه انتخابات را تحليل كنم... [اما] براى هميشه در شگفت خواهم ماند كه چه چيز موجب شد كه، بويژه زنان، يك زن را كه نامزد شايسته‌اى بود رد كنند و به جايش به مردى زن‌ستیز، به عنوان رئيس جمهورشان راى بدهند." ص ٤١١

سخن را كوتاه مى‌كنم و به بسيارى از نكات ظريف دیگری كه در كتاب خاطرات ميشل اوباماست نمى‌پردازم؛ به ديدارش از ملكه انگليس در كاخ باكينگهام؛ ديدارش از نلسون ماندلا در ژوهانسبورگ؛ به نظرات پيشروانه‌اش در دفاع از حقوق دگرباشان جنسى؛ و به حمايت همه جانبه‌اش از معلولان نظامى و خانواده‌هايشان. تنها به تلاشش براى به تصويب رساندن قانون بهبود تغذيه كودكان اشاره مى‌كنم كه بالاخره به نتيجه رسيد.
وقتى باراك اوباما در يك مدرسه ابتدائی، در حالی‌كه چندين دانش‌آموز، و نيز همسرش با سرى افراشته، كنارش ايستاده بودند اين سند را امضاء كرد، به شوخى به گزارشگران گفت: "اگر موفق نمى‌شدم اين طرح را به تصويب برسانم شب بايد روى كاناپه مى‌خوابيدم!" ص ٣٤٨

رضا علامه‌زاده
برگرفته از: سایت آسو
***



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد