logo





خاطرات کودکی

سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸ - ۰۶ اوت ۲۰۱۹

بیژن باران

bijan-baran.jpg
روزهای هفته
مادر بزرگ سر تنور
به آرد نمک می زد
نان می پخت.
به آرد شکر می زد
حلوا می پخت.
به آرد آب می زد؛
رشته درست می کرد.
به آرد آبغوره می زد
آش می پخت.
مادر بزرگ
جادوگر ایوان خانه بود.
ماه را از سر بام
در جاجیم پشم بز سیاه پنهان می کرد.
ماه در چاه می افتاد.
شهر در ظلمات فرو می رفت.
ستارگان خود را پشت ابر می بردند.
ولی صبح
پرستو خود را از ایوان
رها میکرد بسوی آسمان -
با برآمدن خورشید تابان
بر سر کوهسار.
تا خود را برساند
در خط افق به توت فرتوت.
از مادر بزرگ پرسیدم
از کجا می دانی
فردا روز دیگری است.
گفت: بچه بخواب،
یک سر و 2گوش آمده!

251014


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد